Tuesday, August 2, 2016

مرغ سحر خوان


مرغِ سحر خوان


مبادا لحظه ای تلخی    در آن کام         دو چشم و چهره ات خندان تر از جام
نیاید  خدشه ای      بر نای ِ ایران         که   تحریرت   کند   یک   ملت آرام
ملاحت زانکه با حُسنت در آمیخت      به هر جای ِ جهان  چون  شه  زنی گام
ز گل گشتت به باغ شعر و دیوان          دلان    گنجینه   شد  از شور  و الهام
نکردی   غفلت  از گلزار ِ سعدی           نه از خواجه,  نه از رومی  نه  خیام
ز جانت  جان گرفت   نوپایِ نیما            تو سیمرغی شدی, سنت  یکی   سام
پیاله   پر ز گوهر ها   چو کردی            غنا  مستی    دهد,    برتر   ز  گلفام
ز ثالث خواندی  و سوزِ زمستان            ز ظلمِ   تیشه ها   بر  سروِ   خوشنام
فریدون  تازه  شد از  بویِ  باران           رهی    گلشن  نشین         از یادِ ایام
چه خوش نقشی ز عارف بر کشیدی        ز شورِ  عاشقی , و ز  رنجِ    فرجام
رود  این زردی  و غم  خوردنِ ما         سپیده   سر زند   در پشتِ  این    شام
نگیرد  خامشی مرغِ   سحر  خوان         همایِ  بختِ     تو   همواره    بر بام
خزان و زردیش دور از شجر باد            شکوفه     تا  ابد   بر بید  و    بادام


Friday, September 18, 2015


سوزِ سودابه

بزاقش روان شد, ز جایش پرید
جمالِ سیاوش چو سودابه دید
به عهدی که بودی در املاک خویش
به یادش بیامد ز ایام پیش
زبان ضمیرش به گفتن گرفت
چو اشک ش بلغزید و قلبش گرفت
پرنسانِ عالم به گِردم  دوان
پرنسس چو بودم به  هاماوران
نه رنجم  زِ رنگ  گذرنامه بود
نیازم به مُهر و به ویزا نبود
سپاهی ز دلداده دنبالِ من
به صحرا چو رفتم به ملک یمن
 نکردم  نگاهی به بیل و پوتین
ندادم جوابی به خاقانِ  چین
که درسی بگیرد, نجوید خطر
ز درگه براندم امیر قطر
به ناگه شدم سوگلِ ماکیان
سپردم دلم را به شاه کیان
که پاریس و بُستن خورند  من است
شبستانِ بسته نه جای من است
نیاید بسویم مگر از هوس
به فرمان شاهم کنون در قفس
نه  داروی دردم به هنگام خواب
نگوید به مِهرم چو پیشین جواب
ز شهوت شود چون غلامان مست
چو شاهی گزیند ره و دینِ پست
چرا سر کنم من  دگر روزگار؟
به شاهی که دیگر ندارد بخار
ز شاهی که دیگر نیاید بکار
برآرم ز رزوش بستخی دمار
بباید کشیدش به بندی ز کاج
نزیبد بر او گوهر و تخت و تاج
از آن کس که حکمت در آتش بریخت
چو مامِ سیا وش بباید گریخت
اگر چاره باشد, چرا  پست  زیست؟
اطاعت ز شیطان ره عقل نیست
که جانش  اسیر رخ  و پیکر است
شبستانِ شاهی نه جای زن است
تمنا در او نغمه ای ساز کرد
چو مرغِ دلش قصد پرواز کرد
چه آسان بیامد بسویم بدام
بگفتا که صیدی چنین خوش خرام
کنم صید زیبا به تیری شکار
چو گشتم  چنین واله و بیقرار

Thursday, August 29, 2013

با سرود "ای ایران" فراز خواننده و نوازنده مردمی کویینزلند به خاک سپرده شد

نیمروز پنجشنبه بیست و دوم ماه اوت, گورستان مانت گراوات شهر بریزبین محل برگزاری مراسم بی سابقه ای بود, مراسمی که  به منظور به خاکسپاری" فراز" هنرمند ایران دوست برگزار شده بود. در این برنامه به یادمادنی, که فارغ  از تکرار سنت های زنگ زده و خالی از بیان کلمات بی محتوا و کسل کننده بود, همنوازان فراز به هنرنمایی پرداختند و در فضای همیشه سرد نیایشگاه گورستان شوری برپا کردند, همانگونه که فراز خواسته بود. هر چند که ظروف حلوا و خرما و دسته های گل در هر گوشه ای دیده میشدند اما سیاه پوشان در اقلیت بودند, و این را هم به سفارش هنرمندی که با سرعت و  نابهنگام از میان رفته بود.
فراز از جمله مهاجرانی بود که هیچ خویشاوندی در استرالیا نداشت, اما بدرقه پر جمعیت او نشان داد که تنها و بیکس نبود, مراسمی که در میان ساعات اداری و در فاصله ای دور از مرکز شهر برگزار میشد. کسی برای انجام رسوم متداول و یا بر اساس بده و بستان های اجتماعی به آرامگاه نیامده بود,  ویژگی هایی  که این گردهمایی را با صفا و نیز بی نظیر میکرد.
تصنیف ها و نغمه ها را خوب انتخاب کرده بودند و با گرمی و صمیمیت هم اجرا کردند, بخصوص "چی بگم" مرضیه را.
و سرانجام پیکر خواننده ای که نامش  "ایران, ای سرای امید" را همواره به یاد ها میاورد, در میان هنرمندان و هنردوستان تا خانه ابدیش  همراهی شده و با خواندن سرود "ای ایران" و نواختن دف به خاک سپرده شد


Wednesday, March 28, 2012

سایه ِ جنگ

تا بر سر ِ ما  سلطنت ِ حیله  و رنگ است


فریاد  ِ کسان از ستم  و سایه جنگ است


در عهد ِ سیاهی که  سخن را نتوان گفت


پرسش  ز بشر, پاسخ  ز مسلسل, ز تفنگ  است


هر کس که کند شکوه  از این دوره ِ بیداد


نامش بنشانند به لوحی که سنگ است


هر جا که ستم هست دگر راحت ِ کس نیست


یاری به ستمگر نکند دوست که ننگ است


هر دوش بنوشم قدحی از می ِ امید


تا محو شود از دل و جان هر چه شرنگ است


پیوسته کِشم بال ز صد پیله ِ اندوه


هر چند که تن در قفسی تیره و تنگ است


در شام سرایم غزل و شعر و ترانه


از شوق سحر کامدنش سال نهنگ است